داستان عشق مستان
خولی ناجوانمرد آن نور آسمان را سر در تنور می کرد
اما نهان ندانست
آن دم که همسر او گفتا به آن شه دین
ای ماه آسمانی در بیت ما چرایی
آن دم که ای شه دین از تن جدا سرت شد
بگرفته شد زمانی غیرت ز اهل کوفه
آن ناجوان سرمست تدبیر این جفا کرد
جانا نگر تو الله او حرب با خدا کرد
بین یوسفان رعنا افتاده در بیابان
یعقوب ما نظر کن برخیز زار و گریان
در محضرت مسیحا با افتخار بنشت
گویا کلیم در طور بر حاجتت دعا کرد
یحیی راه دین بین با یاد تو چنین است
گویا تمام عمرش از غصه ات حزین است
در محضرت سلیمان چون مور بی پناهیم
ده رخصتی ، مجالی ای پادشاه والا
شد خانه ام منور ، از بوی تو معطر
مهمان ما شدی تو کردی به ما کرامت
این سینه خون فشان است ، او تا ابد همیشه
تا با قیام منجی احیا شود قیامت
آخرین نظرات