پیرمرد با خوشحالی وسایلی را خود وهمسرش برای دخترشان که تازه در یکی از دانشگاه های دولتی بزرگ شهر قبول شده بود بست و راهی رفتن به خوابگاه نزد دخترش شد . نزدیک خوابگاه که شد اندکی ایستاد تا جانی تازه کند . او که روستایی بود و کشاورز سالیانی دراز در… بیشتر »
آخرین نظرات