جوانی
بر سنگ مزار جوانی بنوشتند چنین
بیچاره جوانمرگ شد و هیچ ندید
مادر که دیده تر بهر جوانش نموده بود
دایم به ورد زبانش این بود که جوانی ستوده بود
دفتر ز بهر او ورقی تند خورده بود .
زیبایی رخش هوش از سرها ربوده بود
بابا ز بعد مرگ او بیمار گشته بود
با این که قابض ارواح آدمی
در دفترش چو نام او بدید ساکت شدش دمی
بیچاره آدمیان غرق در عشق و صفا
ناخواسته نموده بودند بهر آن جوان جفا
هنگامه مرگ او نگر کز شادی وصال
گردیده بود جوا ن بسان مرغی بی قرار
در دیده اش دمی رخ محبوب شد عیان
گویی جوان تراز هر زمان گردیده شد جوان
محبوب که سالها پی عشقش روانه بود
وقتی بدیدش که خالی از غم های زمانه بود
تنها متاع جوان لباسی سفید بود
این بهر عاشق دنیا وعید بود
آخرین نظرات