قابض جان تا که جان ماه سیمایی گرفت
گفت بر او چند بودی بر زمین نیکو سرشت
گفت بودم روزگاری چند طولانی نبود
یک مناجاتی ببردم سوی حق آخر اما آنکه روحانی نبود
ده به من تو فرصتی اندک ، دمی
تا که سیراب گردم از جام عشق او نمی
او به من نزدیک ، من از او جدا
من بگشتم دم به دم جانا به دنبال خدا
می شکستم حرمتش را آن دمی
که شکستم من دل هر آدمی
خانه از او بود و من بفروختم
در دل خود عشق دیگر ریختم
آن چنان مسحور دنیا شد دلم
که فراموشم بشد من از گِلَم
آمد اما بهر آن ماه سیما خطاب
فرصتت پایان شد و وقت جواب
آن دمی که اشکی از چشمی روان
کردی آخر تو با نیش زبان
بود آیا امروزت را آگهی
یا بگفتی که فردا می رهی
جانشین حق شدی اندر زمین
بهرهات اما شد از دنیاهمین
کار نیکوی تو که اندک بود
کوله بار تو چرا گشته وزین
برزختت آغاز گشت و چاره نیست
رستن از درگاه عدلش ساده نیست
دفتر تو بسته شد جانا ببین
کن دعا تا عنایت باشدت از آن رحیم
آخرین نظرات